از داشتنشون ، توی خواب بوده !
چقدر سخته وقتی بیدار بشی و ببینی که هیچی نداری ، که همه چیز یه خواب قشنگ بوده !!!
اونوقت بیداری می شه مثل یه کابوس ...
و خواب می شه یه آرزو ... که شاید باز هم بشه اون چیزای قشنگ رو تصاحب کرد !
همه ی روز لحظه شماری میکنم که شب بشه و بخوابم و خواب ببینم !
خواب اون داشته های قشنگ رو !
کاش می شد توی خواب موند ...
کاش ...
فکر می کردم آدمای اطرافم جزئی از زندگی من هستند ...
به غلط فکر می کردم تنهائی ، غصه ، شادی و خستگی هام واسشون مهمه !
فکر می کردم می مونن ... چه خیال باطلی ...
هیچی جای خودش نیست !
آدما اشتباهی می یان ...
می خوان بمونن ... اما جاشون رو درست انتخاب نکردن ... واسه اینه که نمی مونن
اینقدر می یان و می رن تا جای واقعی شون رو پیدا کنن !
اینجا ...
توی قلب من ...
جای یکی خالیه ...
یعنی جاش هست ولی خودش نیست !
نمی دونم کجا جا مونده ...
کجا رفته به اشتباه !
راه رو گم کرده حتما ...
کاش منو پیدا کنه ...
کاش بیاد !
شايد به نظر ديوونه بيام ....
ولي همه جا حسش مي كنم !
انگار تو يه مسير حركت مي كنيم . يه مسير به موازات هم !
اين جاده راهش به آسمونه ، يك جايي پيش خدا !
مرگ همين نزديكي هاست !
اگه از مسير خارج نشيم ،شايد يه روزي به هم برسيم ... شايد ...
لحظه ي ديدار نزديكه ...
اين شب ها
چشم هاي من خسته است
گاهي اشك ، گاهي انتظار
اين سهم چشم هاي من است
من اما منتظر معجزه ام
چه باك اگر چشم هايم خيس اند
وقتي دلم روشن است
من ايستاده ام
و نامردي ها هرگز
نتوانستند قامت اعتقادم را
در هم شكنند
مي دانم كه مي آيي
تو را در خواب ديده ام
و من داشتم گمراه مي شدم !
يك زبان فريبنده
مرا با خود
به قعر جهنم مي برد !
شايد
خدا دلش به حال سادگي ام سوخت !
دستان تنهايش را
به سويم دراز كرد،
به گرمي دستانش را فشردم
وقتي
دستان ناتوانم را
به سويش دراز كردم
دستانش را در جيبهايش
فرو برد
و شانه بالا انداخت !
هنوز دستانم
ياري مي طلبيدند
كه خدا دستان يخ زده ام را
در گرمي دستانش
پنهان كرد
زندگي مي كردم به خاطر رسيدن ! به خاطر ... !!!
ولي حالا هدفم تغيير كرده ، يعني تغييرش دادي !
چون تو ديگر ... !
زندگي مي كنم چون محكومم به زنده بودن ... چه بخواهم ، چه نخواهم . وچه محكوميت دردناكي !
خدايا ... معشوق واقعي تويي . مرا به خودت برسان ...
عشق بنده هايت را نمي خواهم . اينها زميني اند . آسماني بودن را نمي فهمند !
قلبم كشش اين عشق هاي دروغين را ندارد ...
تجربه اش كردم و چه تلخ بود !
ديگر طاقت اين جزر و مدها را ندارم !
خدايا...
فقط همين يك بار دعايم را مستجاب كن ...
مرا از اين زندان تن رها كن !