می بینی خدا ؟
می بینی چه غریبانه اسیر زندگی شدم ؟
می بینی چقدر دنیام ساکت و غمگینه ؟
با توام خدا !
مگه نمی بینی !؟ مگه نمی شنوی !؟ مگه نمی دونی !؟
پس چی شد اون همه وعده و وعید ؟
چرا هیچ کاری نمی کنی ؟
چرا فقط نظاره گری !؟
خسته نشدی از شنیدن حرفای تکراریم ؟
خسته نشدی از درخواستهای همیشگیم ؟
پش کی می خوای خداییت رو ثابت کنی ؟
چقدر فریاد بزنم عشقم رو ؟ چقدر بهت التماس کنم ؟
تا کی می خوای اون بالا به تخت خداییت تکیه بدی و فقط نگاه کنی !؟
آخه منم آدمم ! منم دل دارم ! منم آرزو دارم !
تو که واست کاری نداره ...
" کن فیکون " که می گن معنیش اینه دیگه !
اون صدام رو نمی شنوه ... عشقم رو نمی فهمه ... چشمام رو نمی بینه ...
اما تو می شنوی ، می فهمی ، می بینی ...
چرا بهش قلب ندادی !؟
تو که ساختن قلب رو خوب بلدی !
تو که اینهمه آدم ساختی ... چرا این یکی رو کامل نکردی !؟ چرا بهش عشق رو یاد ندادی !؟
خسته م کردی خدا !
فقط بلدی از اون بالا نگاه کنی !
کاش بلد بودی به من کمک کنی ...
اما تو هیچی بلد نیستی ... همه ی کارات عجیبه !
خدا ، ازت گله دارم !
از سکوتت ، از سکوتش ، از سکوتم خسته م ...
...
همیشه عاشق باران بودم و وقتی آسمان می بارد غمی عظیم به چشمانم می نشیند و آرامشی عظیم تر به قلبم...
نمی دانم چرا ؟
اما احساس می کنم او یک روز بارانی می آید ٫ بدون چتر !
با موهایی خیس و براق !
من عاشق باران
و عاشق او ٫
که می آید
به قشنگی باران
و صدای قدم هایش
از صدای برخورد قطره های باران بر سنگ فرش خیابان هم زیباتر است...
بیشتر ببار
که نوید آمدنش را می دهی ...
چیز جدیدی نیست ! ولی با همه ی دلتنگیهام فرق داره....
دلم می خواد با یه محرم درددل کنم !
می خوام خودم رو خالی کنم ... اما یه بغض سنگین نشسته ته گلوم و نمی ذاره که ...
چقدر تنها و غریبم ... چقدر همه دورن... دستم به کسی نمی رسه !
همیشه سر دو راهی گیر کرده بودم و امروز توی یه صحرای بی انتها گیر افتادم ...
هیچی نمی بینم... نور شدید خورشید چشمامو می زنه...
خسته ام...
صدای نفسهامو می شنوم...
چه صحرای عجیبی...
دلم واسه آدما تنگ شده !
آدمای بی رحم ...
آدمای بینای نابینا ...
آدمای مهربون بدون قلب ...
آدمای لبخند به لب و خنجر به دست ...
آدمایی که به حرف عاشقن و به دل ...
چقدر تنهایی من و این صحرا شبیه به همن ....
چقدر حسم عجیبه ...
دلم واسه خودم تنگ شده !
خودم رو گم کردم ...
من صحرام یا صحرا من !؟
کسی نیست ...
من تنهام ...
تنها !
از داشتنشون ، توی خواب بوده !
چقدر سخته وقتی بیدار بشی و ببینی که هیچی نداری ، که همه چیز یه خواب قشنگ بوده !!!
اونوقت بیداری می شه مثل یه کابوس ...
و خواب می شه یه آرزو ... که شاید باز هم بشه اون چیزای قشنگ رو تصاحب کرد !
همه ی روز لحظه شماری میکنم که شب بشه و بخوابم و خواب ببینم !
خواب اون داشته های قشنگ رو !
کاش می شد توی خواب موند ...
کاش ...
فکر می کردم آدمای اطرافم جزئی از زندگی من هستند ...
به غلط فکر می کردم تنهائی ، غصه ، شادی و خستگی هام واسشون مهمه !
فکر می کردم می مونن ... چه خیال باطلی ...
هیچی جای خودش نیست !
آدما اشتباهی می یان ...
می خوان بمونن ... اما جاشون رو درست انتخاب نکردن ... واسه اینه که نمی مونن
اینقدر می یان و می رن تا جای واقعی شون رو پیدا کنن !
اینجا ...
توی قلب من ...
جای یکی خالیه ...
یعنی جاش هست ولی خودش نیست !
نمی دونم کجا جا مونده ...
کجا رفته به اشتباه !
راه رو گم کرده حتما ...
کاش منو پیدا کنه ...
کاش بیاد !
شايد به نظر ديوونه بيام ....
ولي همه جا حسش مي كنم !
انگار تو يه مسير حركت مي كنيم . يه مسير به موازات هم !
اين جاده راهش به آسمونه ، يك جايي پيش خدا !
مرگ همين نزديكي هاست !
اگه از مسير خارج نشيم ،شايد يه روزي به هم برسيم ... شايد ...
لحظه ي ديدار نزديكه ...
اين شب ها
چشم هاي من خسته است
گاهي اشك ، گاهي انتظار
اين سهم چشم هاي من است
من اما منتظر معجزه ام
چه باك اگر چشم هايم خيس اند
وقتي دلم روشن است
من ايستاده ام
و نامردي ها هرگز
نتوانستند قامت اعتقادم را
در هم شكنند
مي دانم كه مي آيي
تو را در خواب ديده ام
و من داشتم گمراه مي شدم !
يك زبان فريبنده
مرا با خود
به قعر جهنم مي برد !
شايد
خدا دلش به حال سادگي ام سوخت !
دستان تنهايش را
به سويم دراز كرد،
به گرمي دستانش را فشردم
وقتي
دستان ناتوانم را
به سويش دراز كردم
دستانش را در جيبهايش
فرو برد
و شانه بالا انداخت !
هنوز دستانم
ياري مي طلبيدند
كه خدا دستان يخ زده ام را
در گرمي دستانش
پنهان كرد
زندگي مي كردم به خاطر رسيدن ! به خاطر ... !!!
ولي حالا هدفم تغيير كرده ، يعني تغييرش دادي !
چون تو ديگر ... !
زندگي مي كنم چون محكومم به زنده بودن ... چه بخواهم ، چه نخواهم . وچه محكوميت دردناكي !
خدايا ... معشوق واقعي تويي . مرا به خودت برسان ...
عشق بنده هايت را نمي خواهم . اينها زميني اند . آسماني بودن را نمي فهمند !
قلبم كشش اين عشق هاي دروغين را ندارد ...
تجربه اش كردم و چه تلخ بود !
ديگر طاقت اين جزر و مدها را ندارم !
خدايا...
فقط همين يك بار دعايم را مستجاب كن ...
مرا از اين زندان تن رها كن !