تبليغاتX
من و اتاقم و تنهایی

من و اتاقم و تنهایی

نو شته های غمناک یک دختر شاد ...

معرفی بازی زیبای بانـــــــــــوی محـــــــــبوب

یک بازی استراتژیک و تحت مرورگر است که برای جذب کردن توجه بانوان ایجاد شده است.

لینک های ورود به بازی بانوی محبوب

http://2bg.ladypopular.com

http://bbgsite.ladypopular.com

بازیکن می تواند به بانوی خود دستور دهد و زندگی او را اداره کند، از او او مراقبت کند و به

او آموزش دهد و او را توسعه دهد.بازی به بازیکنان اجازه انتخاب جزئیان دقیق و ظاهر او را میدهد . صورت ها و مدل موهای مختلف، میلیون هاترکیب آرایشی ، دیدگاه منحصر به فرد در تمام جزییان و البته صدها مدل لباس و پوشاک.بازی دارای یک محیط گرافیکی بسیار ساده می باشد. همچنین یک مشاور در مورد مدل وجود دارد که شما در مواردابتدایی و گزینه های بازی راهنمایی خواهد کرد. اینکه بانوی شما محبوب ترین و باهوش ترین شود، فقط به شمابستگی دارد.در بازی بانوی محبوب ما تلاش کردیم بیشترین امنیت را برای بازیکنان فراهم کنیم. برای فرزندان شما ،ما بازی محدودشده را فراهم کردیم تا جلوی تثیرات منفی بازی را بگیریم.


برای ثبت نام ، نام کاربریتونو هر چی میگذارین آندرلاین آی آر فراموش نشه. حتما تاکید کنید نام کاربریشون آندرلاین آی آر داشته باشه نه اسم بانوشون.

مثلا : کاربری من    banoo_ir   هست فقط نام کاربریتونو آخرش آندرلاین آی آر بگذارید نام بانوتون لازم نیست


هر کَس ثبت نام کرد اینجا یه کامنت بذاره و نام کاربریشو بنویسه


      مرســــــی

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 6:3  توسط نوشین  | 

همینجوری ...

ســــــــــــــــــلام به همه ی اونایی که توی این مدت همراهم بودن

و همیشه با نظراتشون منو شاد کردن. هرچند هیچ وقت انتظار نداشتم که واسم وقت بذارید

به هر حال ممکنه اینجا رو تعطیل کنم و یا بخوام شکل نوشتنمو تغییر بدم ...

خیلی دوست داشتم یه روزنوشت داشته باشم ...

حالا میخوام که بهم یه لطفی کنید و بگید که چکار کنم ...

ادامه ی مطالبم رو روزنوشت کنم  یا یه وبلاگ جدید واسش باز کنم یا اینکه هم روزنوشت باشه هم مطالب قبلیمو داشته باشم ؟؟؟

ـــ منتظر پیشنهادات شما عزیزان هستم

                                                  " نوشـــــــــــــین " 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 15:37  توسط نوشین  | 

پــــــــــــــــــروانه !!!

دلم می خواد با صـــــــــدای بلند بخندم                     

زیر بارون دســـــــــــتام رو از هم باز کنم

و

بچـــــــرخم وبا صدای بلند به غصــــــــه هام بخندم

اونقــــــــــــــدر بلند

که پروانه هایی که از ترس خیس شدن , جایی خودشون رو پنهان کردند

صدای خنده هام رو بشنوند

و با من بخـــــندند !

تا حالا صدای خنده ی پروانه ها رو شنیدید ؟

نه !؟

اما من شـنیدم !

نه !

نشـــــــنیدم ... حـــــــــــــس کردم

حس کردن از شنیدن

قــــــــــوی تره ...

تا حالا ترس یه پروانه رو حس کردید

وقتی که اســــــــــیر مشت یه آدمه ؟

من بارها و بارها حسش کردم

وقتی که یه پروانه رو توی مشتم نگه می داشتم

که شاید برای لحظه ای داشته باشمش !

بیچاره پروانه توی مشتم تکون می خورد

و سعی می کرد خودشو نجات بده !

اما وقتی که ناامیــــــــد می شد ... دیگه تکون نمی خورد

وقتی ناامیدیشو حس می کردم

آروم مشــــتم رو باز می کردم که پـــــــــــــــرواز کنه ....

و پروانه بیتابانه پــــــــــرواز می کرد ودور می شد

آزادی بعد از ناامیدی ... زیباترین لحظه ست !!!

و من الان

بــــــــین ناامــــــــــــیدی و آزادی به سر می برم

و بی صــــــــبرانه منتـــــــظرم که این دنـــــــــیا

مشتش رو باز کنه

و مـــــــــــن

پــــــــــــــــــــرواز کنم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 18:38  توسط نوشین  | 

روز عشق ...

سلام

 

روز مادر را باید روز عشق می نامیدند 

که عشقی عمیق تر و زیباتر از عشق مادر ندیده ام

ای سرشار از عشقِ ناب روزت مبارک .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 18:59  توسط نوشین  | 

یه نامه ی کوچیک با امضاء !

سلام ...

همه چیز از یه شوخی شروع شد !

شاید هم شوخی نبود ...

اصلا بذار از اول بگم .

همه چیز از یه پیام شروع شد ...

یه پیام سؤالی ... یا شایدم خبری !

اما شروع شد ... و چه ساده !

و ادامه پیدا کرد ... از اونم ساده تر !

در کل  " من "  و  " تو "  آدمهای ساده ای هستیم !

چقدر بی سروصدا اومدی !

قبلا گفته بودم که من منتظرت هستم ... اما توی یه شب بارونی ...

تو اومدی ... اما بارون نمی بارید !

ولی آسمون دلش گرفته بود ... درست مثل دل من !

دل تو هم گرفته بود ...

اینو نگفتی ... اما ....

تا حالا نشده بود کسی همه ی ثانیه هامو با بودنش پُر کنه ...

تا حالا نشده بود کسی خالصانه دوستم داشته باشه ...

نشده بود کسی ...

همه ی اینا رو گفتم که

      بگم

          " تو "  رو بدون هیچ چشم داشتی " دوست دارم "  .

 

                                                                              " امضاء "

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 0:24  توسط نوشین  | 

فقط یک جمله !

 

 

          دلم  خیلی گرفته ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 0:20  توسط نوشین  | 

عشق !!!

 می بینی خدا ؟

می بینی چه غریبانه اسیر زندگی شدم ؟

می بینی چقدر دنیام ساکت و غمگینه ؟

با توام خدا !

مگه نمی بینی !؟ مگه نمی شنوی !؟ مگه نمی دونی !؟

پس چی شد اون همه وعده و وعید ؟

چرا هیچ کاری نمی کنی ؟

چرا فقط  نظاره گری !؟

 خسته نشدی از شنیدن حرفای تکراریم ؟

خسته نشدی از درخواستهای همیشگیم ؟

پش کی می خوای خداییت رو ثابت کنی ؟

چقدر فریاد بزنم عشقم رو ؟ چقدر بهت التماس کنم ؟

تا کی می خوای اون بالا به تخت خداییت تکیه بدی و فقط نگاه کنی !؟

آخه منم آدمم ! منم دل دارم ! منم آرزو دارم !

تو که واست کاری نداره ...

" کن فیکون " که می گن معنیش اینه دیگه !

اون صدام رو نمی شنوه ... عشقم رو نمی فهمه ... چشمام رو نمی بینه ...

اما تو می شنوی ، می فهمی ، می بینی ...

 چرا بهش قلب ندادی !؟

تو که ساختن قلب رو خوب بلدی !

تو که اینهمه آدم ساختی ... چرا این یکی رو کامل نکردی !؟  چرا بهش عشق رو یاد ندادی !؟

خسته م کردی خدا !

فقط بلدی از اون بالا نگاه کنی !

کاش بلد بودی به من کمک کنی ...

اما تو هیچی بلد نیستی ... همه ی کارات عجیبه !

 خدا ، ازت گله دارم !

از سکوتت ، از سکوتش ، از سکوتم خسته م ...

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:14  توسط نوشین  | 

باران

صدای برخورد قطره های باران به شیشه ی پنجره مرا مست می کند و تا اوج می برد .

همیشه عاشق باران بودم  و وقتی آسمان می بارد غمی عظیم به چشمانم می نشیند و آرامشی عظیم تر به قلبم...

نمی دانم چرا ؟

اما احساس می کنم او یک روز بارانی می آید ٫ بدون چتر !

با موها‌‌‌یی خیس و براق !

من عاشق باران

و عاشق او ‌٫

که می آید

به قشنگی باران

و صدای قدم هایش

از صدای برخورد قطره های باران بر سنگ فرش خیابان هم زیباتر است...

بیشتر ببار

که نوید آمدنش را می دهی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 4:5  توسط نوشین  | 

من و این روزها

دلم گرفته....

چیز جدیدی نیست ! ولی با همه ی دلتنگیهام فرق داره....

دلم می خواد با یه محرم درددل کنم !

می خوام خودم رو خالی کنم ... اما یه بغض سنگین نشسته ته گلوم و نمی ذاره که ...

چقدر تنها و غریبم ... چقدر همه دورن... دستم به کسی نمی رسه !

همیشه سر دو راهی گیر کرده بودم و امروز توی یه صحرای بی انتها گیر افتادم ...

هیچی نمی بینم... نور شدید خورشید چشمامو می زنه...

خسته ام...

صدای نفسهامو می شنوم...

چه صحرای عجیبی...

دلم واسه آدما تنگ شده !

آدمای بی رحم ...

آدمای بینای نابینا ...

آدمای مهربون بدون قلب ...

آدمای لبخند به لب و خنجر به دست ...

آدمایی که به حرف عاشقن و به دل ...

چقدر تنهایی من و این صحرا شبیه به همن ....

چقدر حسم عجیبه ...

دلم واسه خودم تنگ شده !

خودم رو گم کردم ...

من صحرام یا صحرا من !؟

کسی نیست ...

من تنهام ...

تنها ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 3:5  توسط نوشین  | 

دوست عزیز بلاگفایی سلام
علی عزیز جوون 22 ساله ای که 2 سال دیگه تا پایان درس پزشکیش باقی مونده، امروز روز شانزدهمیه که در کماست و بهترین متخصص جراح مغز دنیا هم جوابش کرده
تصویر علی عزیز رو روی تخت بیمارستان در ایوار ببنید
از شما تقاضا دارم تا اگر تمایل دارید برای دوستمون دعایی بکنیم، در پی نوشت یکی از پستهاتون برای علی عزیز خطی بنویسید و یا در پستتون به ایوار لینک بدید تا بازدید کننده ها از اونجا هم به خونه ی دل علی لینک بشن تا هر بازدیدکنننده بعد از گذشتن از این تونل چند وبلاگه لحظاتی رو برای علی عزیز دعا کرده باشه
با تشکر از شما
http://www.eivar.blogfa.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:58  توسط نوشین  |